تنگسیر

نویسنده:صادق چوبک

انتشارات:نگاه

تنگسیرعنوان کتابی است ازصادق چوبک که در آن راوی ، داستان را از زاویه ی دید دانای کل نقل می کند و

البته در میان داستان زاویه ی دید بین سوم شخص و اول شخص در حال تغییر است.نویسنده سعی می کند در

ابتدا با توصیفاتش خواننده را با خود به درون داستان بکشاند:

" هوای آبکی بندر، هوای سوزان را ور می چید و دوزخ شعله ور خورشید توآسمان غرب یله شده بود ... امروز غیر از روزهای دیگر بود که بی‌وقت به دوّاس می رفت... سکینه زن بیوه‌ای بود که مرد نداشت و شوهرش پارسال مرده بود ...گاو سکینه یاغی و وحشی شده و بند راپاره کرده و رفته تونخلستان کنار دریا و هیچ‌کس نمی تواند نزدیکش برود و اگر نگیرندش می‌ترکد ... چشم امید همه به محمد بود که برود گاو را بگیرد ..."
محمد، ذهن‌اش مشوش است و بین راه وقتی که به زیر سایه‌ی درخت نظر کرده‌ی " کُنار " که معروف بود خانه‌ی اجنه و پریان است می‌نشیند و به سکوی سوخته‌ی شمع آجین شده‌ی کنده‌ی آن می نگرد باخود می گوید:
" ای ازما بهترونا اگه یه کاری کنین که اینهائی که پولای من را خوردن بیان پولا را بم پس بدن، خودم دسه شعم میارم نذر کنارمی کنم ... شما که می دونین این پولا را من با چه خون دلی جعم کرده بودم . چارپنج دُزُّ گردنه گیر هرچه داشتم بالا کشیدن ... اینجا من خوش نیسّم. دلم تنگه ..."
تنگسیر که روزگاری تو کشتی پرس پُلیس زمان مظفرالدین شاه، سکاندار بود و غواص و بعد ها پیش انگلیسی‌ها آهنگر و آشپز و پیشکارو دوره‌ای هم تفنگداری که به سرکردگی " رئیس علی دلواری " علیه انگلیس‌ها جنگیده بود ، در حالی‌که پاهای گنده‌ی برهنه‌اش تو ماسه‌ی نرم و سوزان فرو می‌رفت و آن را می خراشید نگاه‌اش می‌افتد به پرچم انگلیس که شق و رق رو دکل دیلاقش تو آسمان نیلی موج می خورد:
" چن ساله که من این بیرق را همینجوری می بینم که هیچ وقت نمیذارن کهنه بشه و آفتاب رنگ و روش ببره ، عوضش بیرق خودمون که رو"امیریه " زدن آفتاب رنگ و روش برده و سفید سفیدش کرده ...هنوز خون جوونای تنگسیر تو نخلسّونای " تنگک " خشک نشده . خدا می دونه چقد تنگسیر کشته شد. مگه ما کم ازشون کشتیم . همه این کارا برای این بود که امروز علم یزید اینجا نباشه که هس...آب شیرین مال ایناس. خونه‌های خوب، پول زیاد، اسب و کالسکه، همش مال ایناس... من بادس خودم تو جنگ تنگک باهمین تفنگ مارتینی که تو خونه دارم، پونزده تاشون را کشتم ..."

داستان در اواخر دوران قاجار در جریان است و قهرمان داستان اهل روستایی به نام دواس از حوالی بوشهر است.

زار محمد که یک تنگسیر است روزگاری در کنار رئیس علی دلواری بر علیه بیگانگان جنگیده واینک در یک

دکان جو فروشی امرار معاش می کند.

او که مدتی نزد انگلیس ها مشغول کار بوده مقداری پول جمع آوری کرده که تمامی دارایی اوست،محمد تصمیم

می گیرد آن مبلغ را جایی مطمئن سرمایه گذاری کندکه در این میان گمارده ی حکومت و حاکم شرع و یک

کاسب ،اندوخته ی او را با قول سرمایه گذاری چپاول می کنند.

محمد که از راه قانون کاری از پیش نمی برد و سکوت را ننگی بزرگ می داند،تصمیم می گیرد خود حقش را

بستاند و...

سیاست و خشونت ترجمه جمشید ممنون انتشارات علمی

 

سیاست و خشونت ترجمه جمشید ممنون

مترجم در این کتاب به واکاوی چهار رویداد مهم در میان سالهای 1961 تا سال 1986 که به تفضیل در اشپیگل گذارش شده است می پردازد.

نخستین و طولانی ترین بخش کتاب  اختصاص دارد با هانس – یوآخیم – کلاین که از اعضای تیم تروریستس حمله به اوپک در سال 1975 در وین به سرپرستی  «ايليچ راميرز سانچز» معروف به «كارلوس»تروریست  دهه های 50 تا 70 میلادی است که از اعضای جبهه خلق براي آزادي فلسطين است. هانس که به نظر شخص دوم این حمله تروریستی است از مخفیگاهش که هم برای فرار از زندان و فرار از دست همدستان پیشینش در آن پنهان شده است لب به سخن میگشاید .

هانس که به نظر شخص دوم این حمله تروریستی است از مخفیگاهش که هم برای فرار از زندان و فرار از دست همدستان پیشینش در آن پنهان شده است لب به سخن میگشاید .

 

  و از حمله ی اوپک و خصوصیات فردی  وا جتماعی بعض بزرگان تروریست بین المللی میگوید . در این کتاب به این نکته اشاره شده بود که از اهداف اصلی حمله به مقر اوپک جمشید آموزگار و یمانی نمایندگان پر نفوذ ایرن و عربستان در اوپک بوده اند.

ايليچ راميرز سانچز معروف به «كارلوس»تروریست  دهه های 50 تا 70 میلادی

کارلوس موضوع فیلم سینمایی 5 ساعته ای به همین نام در سال گذشته میلادی نیز بوده است

رویداد پر اهمیت دیگر این کتاب مربوط است به هواپیمای جاسوس آمریکا که به فرشته ی موشک یاب شهرت پیدا میکند ان هم در اکتبر 1962 که جهان تهدید یک حمله اتمی قرار میگیرد ...

ادامه نوشته

             موشها و آدم ها   جان استاین بک   ترجمه سروش حبیبی نشر ماهی

موشها و آدمها

 

جرج و لنی دو کارگر کوچنده اند. یکی زبر و زرنگ و حامی خصلت است و دیگری بسیار زورمند اما سبک مغز  و در نتیجه خطرناک این کتاب داستان روابط آنها باهم است در کشاکش با قهر تقدیر . شرح رویای زندگی با ثبات... که با توانایی و شیوه ای بس دلنشین وصف شده است. داستان این حرمان زمانی پایان می پذیرد که گزند توان جسمانی لنی عاقبت از اختیار بیرون می شود و دست سرنوشت رویای مشتاقان را در هم میمالد.(از پشت جلد)

   

کارگران موصوف بک به طور کلی همه خانه به دوش و تنها هستند تا جایی که همراهی جورج ولنی اسباب بد گمانی همه می شود.فردایی ندارند و کسی مثل لنی که در آرزوی مزرعه ای است که در آن به خرگوشهایش غذا میدهد دیوانه تلقی میشود.و یا کندی که آنقدر سخت زندگی گذرانده که حاظر است تمام هستیش را بدهد و حتی برای جورج حمالی کند تا در مزرعه ی رو یاهای لنی حضور داشته باشد.

همراهی لنی هرچند برای جورج بار سنگینی به همراه دارد امانمی تواند او را رها کند و مثل برادر بزرگتر از او حمایت میکند حتی لنی را به تیر ناکسان گرفتار نمی کند...

 

 

book cover of 

Of Mice and Men 

by

John Steinbeck

ادامه نوشته

مولانا جلال الدين محمد بلخي - رباعي ها

به نام خدا

مولانا جلال الدين محمد بلخي-

نوشتن و يا معرفي مولانا كار بسيار سختي است چرا كه همه ايراني ها كم و بيش با اين عارف دلسوخته آشنا هستند . كتاب ها زيادي هم در مورد مولانا و آثارش نوشته شده كه سعي مي كنم به تدريج به شرح برخي از اون ها بپردازم..بيشتر مردم با غزليات پرشور ديوان شمس و مثنوي هاي آموزنده مثنوي معنوي آشنا هستند اما مولانا كتاب هايي به نثر هم نوشته كه بسيار قابل تامله مثل فيه ما فيه.من در اين مطلب تعدادي از رباعي هاي مولانا را نوشتم كه بسيار زيبا و در اوج لطافت هستند.

اي دوست قبولم كن و جانم بستان

مستم كن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

*****

اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي از آني همه من

من نيست شدم در تو از آنم همه تو

***

باز آي كه تا به خود نيازم بيني

بيداري شب هاي درازم بيني

ني ني غلطم كه خود فراق تو مرا

كي زنده رها كند كه آنم بيني

****

در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است

هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است

از درد تو هيچ روي درمانم نيست

درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است

****

خود ممكن آن نيست كه بردارم دل

آن به كه به سوداي تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه كنم بهر چه مي دارم دل

***

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنكنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم

****

اي نور دل و ديده و جانم چوني

وي آرزوي هر دو جهانم چوني

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد مكن ندانم چوني


شاد و مهربان باشيد.

ادامه نوشته