تاريخ شاهان ايران باستان                                                         

                              
مجموعه کتابهای «تاریخ شاهان ایران باستان» که گردآوری آن به وسیله ی «رضاتقی بیگلو» انجام شده و توسط نشر «مهراد» منتشر گردیده، دوران ايران باستان را از تشكيل دولت ماد تا زمان انقراض ساسانيان به دست اعراب در 4جلد با عنوانهای زیر بیان کرده است:

1-مختصری از تاریخ عیلام و سلسله پادشاهی مادها

2-سلسله پادشاهی هخامنشیان

3-دوره مقدونی و سلوکی ها وسلسله پادشاهی اشکانیان

4-سلسله پادشاهی ساسانیان

هر یک از این کتابها مختصرا چگونگی پیدایش هر کدام از سلسله ها، حکومت شاهان مختلف در آن سلسله و نهایتا چگونگی انقراض آنها و به قدرت رسیدن سلسله بعدی را بیان می کند و در این خلال به شرح جنگ های مهمی که بین این شاهان و حکومت های پر قدرت آن زمان همچون روم داشته اند،می پردازد.

در این مجموعه که بامهاجرت آریانها به داخل فلات ایران و نژاد های به وجود آورنده ایرانیان آغاز میشود ضمن شرح جنگها و فتوحات هر پادشاه آیین و رسومات، مذاهب، تمدن، اخلاق، عادات، قوانین، خط، صنعت، معماری،تشکیلات اداری و نظامی هر دوره را نیز بیان میکند و در پایان هر کتاب به معرفی و آشنایی با آثار بجامانده از هر دوره می پردازد. این مجموعه طبقه بندی منظمی از چگونکی حکومت شاهان ایران در دوره های ماد تا ساسانی را در ذهن ما به وجود می آورد، مطالعه ی آن را به تمامی تاریخ دوستان پیشنهاد می کنم.

               

                  به ملتی که ز تاریخ خویش بی خبراست

                                                                به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت

                                                                                                        «عارف قزوینی»

 

 

 

آن ها

                  

کتاب «آن ها»سومين مجموعه ازسروده‌هاي فاضل نظري بعد از دو مجموعه «اقليت» و «گريه‌هاي امپراتور» مشتمل بر 51غزل با موضوعات عاشقانه و عارفانه است.

فاضل نظری یکی از بزرگترین شاعران معاصر است که دیگر کمتر اهل شعر و ادبی است که با او آشنایی هر چند کوچک نداشته باشد.شعر فاضل انسان را به یاد اشعار حافظ می اندازد چه آنکه دراشعار او ابیات از نظر عمودی به هم متصل اند اما در عین حال هر کدام مستقل از هم میباشند.اشعارش نغز کوتاه و دلنشین بوده و شیوه گفتارش تلفیقی از شعر نو و کلاسیک است.نکته قابل توجه در اشعار او روحیه تساهل و طنز یا به تعبیری ملاحت است که جذابیت شعر او را بیشتر میکند.

                                                

فاضل نظری سال ۵۸ در شهر خمین متولد شد. تحصیلات اولیه خود را در شهر خوانسار گذرانده است. او دارای مدرک كارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی است و تا به حال علاوه بر چندین مجموعه شعری که منتشر کرده ، مسئولیت هایی هم در حوزه شعر فارسی داشته است. مشاور علمی جشنواره بین المللی شعر فجر شاید مهمترین این مسئولیت ها باشد.او هم اکنون رئیس حوزه هنری استان تهران می باشد. تا کنون از این شاعر جوان اما با تجربه کشورمان سه مجموعه شعر « اقلیت » ، « گریه های امپراطور» و « آن ها » توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده که هر کدام از این مجموعه ها به دلیل استقبال چندین بار تجدید چاپ شده اند. نظری علاوه بر ریاست حوزه هنری استان تهران ، عضو شورای عالی شعر مركز موسیقی و سرود نیز هست و در دانشگاه نیز تدریس می كند.

 

کتاب «آن ها» نسبت به دو مجموعه قبلي‌اش داراي شادي و ابتهاج بيش‌تري است و به گفته شاعر «غم جان مايه آن‌ها نيست.» نظري در شعرهاي« آن‌ها» با اين ديدگاه كه اگرچه دردها و غصه‌هاي انسان گذشته با امروز چندان تفاوتي ندارد اما درهرحال نوع نگاه، چينش و انتخاب كلمات و مفاهيم و نيز زبان موضوع بايد به گونه‌اي متناسب با احوال انسان امروز باشد.

این مجموعه كه اولين بار در بيست و دومين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران منتشر شد و درهمان روزها به دليل استقبال خوب مخاطبان به چاپ دوم رسيد. چند روزي است كه چاپ یازدهم آن روانه بازار شده است.

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

ادامه نوشته

قلعه حیوانات

                        

رمان قلعه حیوانات در طول جنگ جهانی دوم توسط جورج اورول نوشته شده و در سال 1945 میلادی در انگلستان منتشر شد و در اواخر1950 میلادی به شهرت رسید.

قلعه حیوانات، با نام اصلی "مزرعه حیوانات" رمان کوتاهی تمثیلی درباره گروهی از حیوانات است که انسانها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی میکنند بیرون میکنند و خود اداره مزرعه را به دست میگیرند، ولی پس از مدتی این حکومت به حکومتی خودکامه با شرایط مشابه قبل تبدیل میشوداین رمان نمایهٔ برضد استبداد است..مزرعه حیوانات داستان انقلاب حیوانات علیه مالکین خوداست.

در این کتاب که یکی از زیباترین رمانهایی بود که تا به حال خوانده ام حیوانات به رهبری خوکها بر علیه انسانها انقلاب میکنند،این انقلاب که نخست با اهدافی چون رسیدن به آزادی بیشتر،غذای بیشتر،کار کمترو برای رهایی از سلطه انسانها صورت گرفت دیری نپایید که به دلیل طمع گروهی از حیوانات که خود را حاکم بر دیگران میدانستند دستخوش دگرگونی شد تا جایی که فرامین و قوانیین اولیه ای که انقلابشان بر پایه آن بنا نهاده شده بود مطابق میل حکام تغییر کرد و حتی مهمترین قانون آنها که «همه حیوانات با هم برابرند»نیز به «همه حیوانات با هم برابرند اما بعضی ها برابرترند»تبدیل شد.مطالعه این کتاب را به تمامی انسانهایی که دوست دارند با واقعیتهای تلخ زندگی آشنا شوند پیشنهاد میکنم.

جورج اورول که نام اصلیش اریک آرتور بلر بود در سال 1903 در هندوستان به دنیا آمد مدتی در برمه و دو سال در پاریس زندگی کرد،سپس به همراه خانواده به انگلستان رفت.او نویسنده،روزنامه نگار،معلم و کتاب فروش بود.از 1922 تا1927در کشور برمه از اعضای نیروی پلیس بود.مدتی را در بین فقراو بی خانمانان وکارگران در لندن و پاریس گذراند تا تجربه کسب نماید و هر از گاهی هم در ظرفشویی یک هتل کار میکردوپس از آن شروع به نوشتن تجربیاتش کرد. بیشتر شهرت او مرهون دو رمان قلعه حیوانات و 1984 است که تحت کنترل درامدن زندگی و حتی افکار مردم را در جهان آینده توصیف می‌کند می‌باشد. نوشته‌های اورول که در نقد مدل حکومت کمونیستی و مدل‌های مشابه انقلاب توده‌ای است برای خوانندگان عام نوشته شده. کتاب قلعه حیوانات شاهکار اورول می‌باشد و نشان از نبوغ و تفکر او در تحلیل تحول دارد. جرج ارول در سال ۱۹۵۰ بدلیل بیماری سل وجراحات ناشی از جنگ در سن ۴۶ سالگی در لندن درگذشت.دیگر کتابهای او به شرح زیرند:

آس و پاس در پاریس و لندن (۱۹۳۳)
روزهای برمه (۱۹۳۴)
دختر کشیش (۱۹۳۵)
به آسپیدیستراها رسیدگی کن (۱۹۳۶)
جاده به سوی اسکله ویگان (۱۹۳۷)
درود بر کاتالونیا (۱۹۳۸)
هوای تازه (۱۹۳۹)

 

  دنیای سوفی 

                                                                 

دنیای سوفی یک رمان فلسفی اثر یوستین گردر نویسنده نروژی است که چاپ اول آن در سال ۱۹۹۱ میلادی در نروژ منتشر شد. دنياي سوفي كتابي است براي آشنايي خوانندگانش با تاريخ فلسفه و چگونگي پيدايش،رشد و تكامل انديشه اي فلسفي.

ساختار داستانی کتاب به نوع خود جالب توجه است،قهرمان داستان دختری چهارده ساله به نام «سوفی آموندس» که به همراه مادرش زندگی میکند و پدرش که ناخدای يك نفتكش است به دليل شغلش مدت هاي طولاني از سال را دور از خانه و خانواده خود مي گذراند.

در طول داستان سوفی که دانش آموزی کنجکاو است به وسیله نامه هایی که روزانه از طرف یک فیلسوف ناشناس برایش فرستاده میشود تحت آموزش فلسفه قرار میگیرد ودر خلال این آموزشها با سوالاتی چون «تو که هستی؟»،«دنیا از کجا آمده است؟»«چه نیروهایی بر روند تاریخ حاکم است؟» و... روبه رو میشود و با گوشه ای از زندگی فلاسفه معروف دنیا همچون سقراط،افلاطون،ارسطو تا كانت، هگل،ماركس و هايدگر آشنا شده.این معلم فلسفه او را همچنین با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تاثیر آن روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس، باروک و رمانتیسیسم آشنا می‌کند.

شهرت و اهمیت دنیای سوفی به گونه ای است که به فیلم درآوردن آن بزرگترین و پر هزینه ترین پروژه سینمایی تاریخ نروژبوده است. این کتاب تاکنون به ۵۴ زبان ترجمه شده و در نروژ و دانمارک تقریبا چهار وپنج میلیون نفره هر کدام سیصد هزار جلد،در ژاپن دو میلیون جلد، درآلمان دو میلیون جلد، در فرانسه یک میلیون و سیصد هزارجلد به فروش رسیده است و این فقط نمونه ای از محبوبیت و ارزش فوق العاده دنیای سوفی است.امید است این گونه کتابها در کشور خودمان نیز مورد استقبال  قرار گیرد.

توتم پرستی

کتاب توتم پرستی کتاب کوچکیست که گرچه خواندن آن کمتر از یک ساعت وقت میگیرد اما برای فهم مطالب آن همچون دیگر کتابهای دکتر شریعتی به ساعتها وقت وچندین بار خواندن نیاز داریم، خواندن و فهم آن را به تمامی شریعتی دوستان پیشنهاد میکنم،گزیده ای از مطالب کتاب را برایتان مینویسم:

قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم،دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم،به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.....

...هرکسی را هر قبیله ای را توتمی است،توتم من،توتم قبیله من قلم است.

قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد

و قلم توتم من است

و قلم توتم ما است.

مسخ

کتاب «مسخ» نوشته «فرانتس کافا» وبه ترجمه «صادق هدایت» داستان مسخ یک انسان به هیبت یک حشره را روایت میکند که در نوع خود جالب توجه است. مسخ" تنها رمان و مشهورترین اثر فرانتس کافکا است که در پائیز 1912 نوشته شده و در اکتبر 1915 به چاپ رسیده است. ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی 'مسخ' کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.»
لحن کافکا روشن و دقیق و رسمی در تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد؛ او در "مسخ" تنهایی بشر و سرگشتگی و گسیختگیش را از جامعه پرآشوب نشان می‌دهد.
این کتاب سر گذشت انسانیست که تا وقتی می‌توانست فردی مثمر ثمر برای خانواده خود باشد و در رفع نیازهای آنان بکوشد، برای آنان عزیز و دوست داشتنی است. اما همین که به دلایلی دچار از کار افتادگی می گردد و دیگر قادر تامین مایحتاج خانواده نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست می‌دهد بلکه به مرور به موجودی بی‌مصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. این خانواده سمبل جامعه‌ایست که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضر و مخل برای خود میبینند و از انسان‌هایی فرصت انجام کوچکترین کارها را دریغ می کند که شاید بتوانند منشا کارهای بزرگ در آینده شوند. انسان رمان مسخ انسانیست که جامعه او را طرد کرده و او ناخواسته به گوشه تنهایی پناه برده و بدون اینکه آزاری برای دیگران و جامعه داشته باشد، جامعه قادر به تحمل موجود بی‌آزاری چون او نیست. هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیر قابل تحملتر می‌شود تا جایی که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظه ها را برای رسیدن به مرگ می شمارند.قسمتی از ابتدای داستان را برایتان می آورم:

یک روز صبح، وقتی گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید،در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.به پشت خوابیده و تنش، مانند زره، سخت شده بود.سرش را که بلندکرد، ملتفت شد که شکم قهوه ای گنبد مانندی دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان تقسیم بندی کرده است.لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک می نمود جلوی چشمش پیچ وتاب می خورد.

گره گوار فکر کرد:«چه به سرم آمده؟» مع هذا در عالم خواب نبود.اتاقش درست یک اتاق مردانه بود.گرچه کمی کوچک،ولی کاملا متین وبین چهار دیوار معمولی اش استوار بود.روی میز کلکسیون،نمونه های پارچه گسترده بود-گره گوار شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد-که از این راه خرجی خانواه را تامین می کرد.گره گوار به پنجره اتاقش نگاه کرد.صدای چکه های باران که به حلبی شیروانی می خورد،شنیده میشد؛این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت،فکر کرد:«کاش می شد دوباره کمی میخوابیدم تا همه ی این مزخرفات را فراموش کنم»ولی این کار به کلی غیر ممکن بود...

خاطرات یک امپراتور

کتاب «خاطرات یک امپراتور» به ترجمه« ذبیح الله منصوری» یکی از بهترین کتابهایی بود که من تا به حال خوندم و شاید به دلیل علاقه شدیدی که من به ناپلئون دارم با وجود قطور بودن این کتاب هیچ وقت دلم نمی خواست تموم بشه!این کتاب درباره آخرین فصل زندگی ناپلئون یعنی سفرنامه ناپلئون به جزیره« سنت هلن » همون جزیره ای که انگلیسی ها امپراتور فرانسه رو به اونجا تبعید کردن، مربوط میشه. اما یکی از پیچیده ترین و اسرار امیزترین معماهای تاریخ، معمای مرگ ناپلئون بناپارت است که نظریه های مختلفی در رابطه با مرگ ناپلئون در کتابهای مختلف به چشم می خوره دراین کتاب مترجم با قاطعیت بر این باور است که ناپلئون علارغم تمایل شدید به فرار از سنت هلن هیچگاه نمی توانست آن جزیره ی خوفناک را ترک کند،چون انگلیسی ها با توجه به سابقه ی فرار ناپلئون از تبعیدگاه قبلیش(جزیره الب) تمهیدات بسیار را برای نگهداری و نگهبانی هر چه شدیدتر از ناپلئون_آنچنان که در داستان آمده_ اندیشیدند تا نه تنها از فرار ناپلئون جلوگیری کنند بلکه ارتباط برقرار کردن با دیگران را نیز برای او غدقن کرده بودند. و ناپلئون در نهایت در جزیره سنت هلن دیده از جهان فرو میبندد.اماجالب اینجاست که

در کتاب دیگری با نام «اسرار مرگ ناپلئون» نوشته « بن ویدر _دوید هپگــــود» وترجمه«دکتر ابولقاسم امشه ای»این گونه به معمای مرگ ناپلئون پاسخ می دهند که:

در پی یک قرن و نیم بعد از مرگ ناپلئون همگان می پنداشتند که وی براثر سرطان از پا در آمده است پزشکان سرتاسر عالم جملگی این تشخیص را چون واقعیتی انکارنشدنی می پنداشتند تا این که پزشک گمنامی از کشور سوئد این واقعیت را به دیده شک و تردید نگریست.تخصص در علم سم شناسی دکتر استن فورشوفود و نیز عشق و علاقه مفرط او به شخصیت افسانه ای ناپلئون ، دست به دست هم دادند و او را به کشف حقیقتی رهنمون ساختند که تا آن زمان از نظرها پنهان مانده بود.در سال 1955 هنگامی که دفتر خاطرات لوئی مارشان پیشخدمت مخصوص امپراطور منتشر گشت دکتر فورشوفود از خواندن خاطرات سرگذشت بیمار سنت هلن در واپسین ماه های حیاتش سخت دچار حیرت گشت و از خود پرسید چرا همه عارضه ها و آثار و علائمی که مارشان با دقت تمام بدان اشاره می کند باید دقیقا همان عارضه ها و علائمی باشند که در مسمومیت با آرسنیک هم مشاهده می شود؟ آیا امپراطور قربانی جنایتی نشده است؟ فورشوفود تصمیم می گیرد از راز این مشابهت پرده بردارد...

و جالبتر اینجاست که من در بسیاری از جاها خوندم که ناپلئون بناپارت به مرگ طبیعی درنگذشته ، بلکه به ضرب گلوله از پای درآمده است، و شخصی که بعنوان ناپلئون بناپارت در تبعیدگاه سنت هلن به مرگ طبیعی درگذشت – ناپلئون واقعی نبوده بلکه فرانسوا اوژن ربو-یکی از کسانی که شباهت زیادی به ناپلئون داشته_بوده، و این خود همواره بصورت یکی از اسرار تاریخ باقی مانده است...

جالب اینکه بدونید ما چهار نابغه نظامی در جهان داریم( چنگیز و نادر و هیتلر و ناپلئون)که یکی از این نابغه های نظامی ناپلئونه که میگن در هنگامی که با دست راست نقشه جنگ طراحی می کرده با دست چپ به معشوقش نامه عاشقانه می نوشته ...!

علاقمندان میتونن برای آشنا شدن بیشتر با ناپلئون از ادامه مطالب بیوگرافی ناپلئون را مطالعه کنند.

ادامه نوشته

فرزند سرنوشت

کتاب «فرزند سرنوشت»نوشته ی «شاپور آرین نژاد» نمایانگر زندگی شگفت انگیز کورش از طلوع تا همیشه ی تاریخ است.خواننده این کتاب باید دو شرط داشته باشد 1حوصله، ۲ درک داستان از دل قصه های پراکنده، زیرا در این کتاب گذشته از داستان اصلی زیر داستانهایی گفته می شود که با داستان رابطه داشته و نباید فراموش شوند، در کل مطالعه این کتاب را به علاقه مندان به تاریخ ایران توصیه می کنم. قسمتی از کتاب را برایتان می آورم:

...بعد از این مکالمه«آستیاگس»روی بستر خود دراز کشید و گذشته های تلخ و شیرین به سرعت از مقابل او گذشت.دختری داشت «ماندانا» نام؛ سالهای دراز، از آن تاریخ،از آن واقعه عجیب گذشته بود.ماندانا دخترپاکدامن او، اولاد دار شد و آستیاگس سالها پیش شبی خواب دید: ماندانا در نقطه ای از فضا وسط جولایتناهی، میان زمین و آسمان ایستاده بود،هاله ای از نور گرداگرد چهره ماندانا تجلی میکرد.ماندانا در نقطه ای محاط برنیمی از آسیا و اروپا ایستاده بود و آستیاگس از مشاهده دخترش با آن همه جلال و شکوه به وجد آمده پرسید: ماندانا،تو را بر اوج قدرت میبینم.

ماندانا پاسخ داد: من نیرومند خواهم شد و بر جهان استیلا خواهم یافت.آستیاگس پرسید:مراهم در این همه قدرت و شکوه شریک میکنی؟ماندانا گفته بود: پدر، تو عایق آرزوهای من ومانع وصول به آنها هستی...

آستیاگس پیشگویان و معبرین خواب را طلبید،آنها گفتند از ماندانا پسری متولد خواهد شد که بر سراسر جهان استیلا یافته وپادشاهی نیرومند خواهد شد.تعبیری که پیشگویان از خواب او کردند آستیاگس را بر آن داشت،ماندانا را به کمبوجیه نامی که از پارسیان نجیب و مطیع بود و موجبات مزاحمت او را فراهم نخواهد کرد بدهد.اما در سال اول ازدواج ماندانا و کمبوجیه بار دیگر آستیاگس خوابی عجیب و هولناک دید،آستیاگس در عالم رویا دید که از شکم ماندانا درخت تاکی رویید و شاخ و برگ آن گسترش یافت به حدی که نیمی از جهان را پوشانید و بر بسیاری از کشورها سایه افکند.

رشته افکار آستیاگس به اینجا که رسید سر بر داشت،چشم در چشم مهرداد دوخت.به ناگهان لرزه بر اندامش افتاد و آهسته از خود پرسید:آیا ممکن است؟

-آیا طفل ماندانا را نکشته اند؟سالها پیش او فرمان داده بود که فرزند ماندانا را به قتل برسانند.اما این چوپان زاده که هم اکنون در مقابل من با صلابت ایستاده کیست؟

کیست که صلابت پادشاهان را دارد؟بدون شک این طفل چوپان زاده نیست این طفل بزرگ زاده است.

آری...نه!

نه....آری!