کتاب «مسخ» نوشته «فرانتس کافا» وبه ترجمه «صادق هدایت» داستان مسخ یک انسان به هیبت یک حشره را روایت میکند که در نوع خود جالب توجه است. مسخ" تنها رمان و مشهورترین اثر فرانتس کافکا است که در پائیز 1912 نوشته شده و در اکتبر 1915 به چاپ رسیده است. ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی 'مسخ' کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.»
لحن کافکا روشن و دقیق و رسمی در تضادی حیرت انگیز با موضوع کابوس وار داستان دارد؛ او در "مسخ" تنهایی بشر و سرگشتگی و گسیختگیش را از جامعه پرآشوب نشان می‌دهد.
این کتاب سر گذشت انسانیست که تا وقتی می‌توانست فردی مثمر ثمر برای خانواده خود باشد و در رفع نیازهای آنان بکوشد، برای آنان عزیز و دوست داشتنی است. اما همین که به دلایلی دچار از کار افتادگی می گردد و دیگر قادر تامین مایحتاج خانواده نیست، نه تنها عزت و احترام خود را از دست می‌دهد بلکه به مرور به موجودی بی‌مصرف، مورد تنفر خانواده و حتی مضر تنزل پیدا می کند. این خانواده سمبل جامعه‌ایست که نسبت به افراد ضعیف و ناتوان بی‌رحم است و آنها را مضر و مخل برای خود میبینند و از انسان‌هایی فرصت انجام کوچکترین کارها را دریغ می کند که شاید بتوانند منشا کارهای بزرگ در آینده شوند. انسان رمان مسخ انسانیست که جامعه او را طرد کرده و او ناخواسته به گوشه تنهایی پناه برده و بدون اینکه آزاری برای دیگران و جامعه داشته باشد، جامعه قادر به تحمل موجود بی‌آزاری چون او نیست. هر لحظه زندگی برای او و اطرافیانش غیر قابل تحملتر می‌شود تا جایی که دیگران و حتی خود او نیز، از سر شوق، لحظه ها را برای رسیدن به مرگ می شمارند.قسمتی از ابتدای داستان را برایتان می آورم:

یک روز صبح، وقتی گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید،در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.به پشت خوابیده و تنش، مانند زره، سخت شده بود.سرش را که بلندکرد، ملتفت شد که شکم قهوه ای گنبد مانندی دارد که رویش را رگه هایی به شکل کمان تقسیم بندی کرده است.لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقت آوری برای تنه اش نازک می نمود جلوی چشمش پیچ وتاب می خورد.

گره گوار فکر کرد:«چه به سرم آمده؟» مع هذا در عالم خواب نبود.اتاقش درست یک اتاق مردانه بود.گرچه کمی کوچک،ولی کاملا متین وبین چهار دیوار معمولی اش استوار بود.روی میز کلکسیون،نمونه های پارچه گسترده بود-گره گوار شاگرد تاجری بود که مسافرت می کرد-که از این راه خرجی خانواه را تامین می کرد.گره گوار به پنجره اتاقش نگاه کرد.صدای چکه های باران که به حلبی شیروانی می خورد،شنیده میشد؛این هوای گرفته او را کاملا غمگین ساخت،فکر کرد:«کاش می شد دوباره کمی میخوابیدم تا همه ی این مزخرفات را فراموش کنم»ولی این کار به کلی غیر ممکن بود...