به نامش و به يادش

سهراب كشان- سيد عطا ا.. مهاجراني -نشر فرهنگ معاصر - سال 82

"اين كه پير ما فردوسي مي گويد : يكي داستان است پر آب چشم ، اين چشم پر آب چشمه چشمان يك ملت است كه هنوز مي گريد در سوگ عشق در سوگ آرمان .

سهراب هم جوان است ،هم عاشق ، هم آرمان خواه هم سرشار از مهر نسبت به رستم .

آن وقت افراسياب و كاووس و رستم هر سه ِدست يكي مي كنند و اينن جوان را مي كشند . چرا ما هي كوچك شده ايم مثل بركه اي در بياباني سوزان . دربرابر آفتاب تند تابستان از هر طرف جمع و جور ومحدود شده ايم . هم جوان كشته ايم ، هم عشق هم آرمان و عاطفه را"

ازمتن كتاب

سهراب كشان مهاجراني روايتي ديگر است از تكرار نبرد رستم و سهراب در عصري ديگر . سهراب جوان روستايي فرزند اقاخان پير روستا كه دلباخته دختري است و دختر نيز دل در گرو عشقش دارد و پدر سهراب نيز كه مراد سهراب است و پير آبادي صنعان وار دل به تاراج معشوقه فرزند نهاده است. و اينبار رستم داستان به نبردي با خود مي پردازد و پا در پاي رستم دستان نمي نهد تا شايد تلطيف كند فضاي سهراب كشان حاكم برسرزمين مادري را.

فضايي روستايي دلنشين داستان و يك دستي روايت ها زمين گذاشتن كتاب را تا پايان داستان اگرنه غير ممكن اما سخت مي كند . روايت مهاجراني از فضاي روستا بي شباهت با فضاهاي اينيا تسيا سيلونه نويسنده ايتاليايي نان و شراب نيست .والبته منطبق با فرهنگ ايراني .

بي شك رستم بودن و رستم ماندن بسيار سخت تر از سهراب بودن است . چه رستم پس از سهراب نيز بايد بزيد و همچنان وفادار به دشمنان فرزند .رنجي كه رستم از زنده بودن مي كشد كمتر از رنجي كه سهراب از مرگ مي كشد نيست .

و سهراب آي سهراب با زمان نمي شود درافتاد شتاب تو همه چيز را بر هم مي زند . گاهي مسووليت هاي اجتماعي رستم ، سهراب را به مسلخ مي برد.

شاد باشيد